على اكبر دهخدا
1055
امثال و حكم ( فارسى )
صد دينار ميگيرد سگ اخته مىكند يكعباسى ميدهد حمام مبرود . رجوع به : ملا نصر الدين است صد . . . ، شود . صد دينار دادهام فينش را هم من بكنم . گويند كاهلى صد دينار داد تا كسى بينى او بگيرد مرد بپذيرفت و دست به بينى او كرده گفت فين كن كاهل گفت . . . و مثل را در مورد ممسكى كه مزد كم داده و كار بسيار خواهد و در مورد حاجت مدد به او ندهد . صد رحمت ايزدى بر آن مرد * كز كيسهء خود بود جوان مرد از خوان كسان نواله دادن * بر نسيه بود قباله دادن . امير خسرو دهلوى . صدر هرجا كه نشيند صدر است . از مجموعه امثال هند . رجوع به شرف المكان . . . ، شود . صد سال است گدائى مىكند هنوز شب جمعه را نميداند . صد سال جور و ظلم ملوك * به از دو روزه شرعام و فتنه و غوغاست . ( شنيدهام كه به . . . ) عمق . نظير : سلطان غشوم خير من فتنة تدوم . صد ساله عبادت به تيزى نظير : ذهبت الدولة ببولة . صد سر را كلاه است و صد كور را عصا . نهايت گريز و يا كاريست . صد سفرهء دشمن بنهد طالب مقصود * باشد كه يكى دوست بيايد بضيافت . سعدى . صد سوزن سوز نگر يك چكش آهنگر . رجوع به : صد پتك . . . ، شود . صدف آمد حروف و قرآن در * نشود مايل صدف دل حر . سنائى . نظير : شور است چو دريا به مثل ظاهر تنريل * تأويل چو لولوست بر مردم دانا . ناصر خسرو . رجوع به : عاقلانرا حلاوتى . . . ، شود . صدف را بزرگى فزايد ز گوهر * ( زمانه بزرگى را از او يافت آرى . . . ) اديب صابر . صدف ندارد قيمت مگر بدر خوشاب * ( هنر ندارد قيمت مگر بسيرت او . . . ) معزى . صدقات آن بود كه خود بدهند * ( بعد از او گر يكى به صد بدهند . . . ) اوحدى . صدق المرء نجاته . على عليه السلام . راستى مرد رستگارى اوست . صدق اندرونى را توان دانست از سيما . * ( ز مهرش صبح ميزد دم مرا شد صدق او روشن كه . . . ) سلمان ساوجى . رجوع به : رنگ رخساره . . . ، شود . صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست * ( طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى . . . ) سعدى . رجوع به : گر به سجده آدمى . . . ، شود . صدق تو رهبر تو . نظير : النجاة فى الصدق . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود صدقه بصدق است . جامع التمثيل :